در پاییز ۲۰۱۷، وقتی نام «والنتینو تالوتو» برای نخستینبار تیتر خبرگزاریهای جهان شد، بسیاری از مردم ایتالیا حیرتزده بودند.
مردی ۳۳ ساله، ظاهری آرام، چهرهای معمولی، و به ظاهر کسی که میتوانستی در خیابان از کنارش رد شوی بدون آنکه حدس بزنی پشت این چهره چه داستانی نهفته است.
اما پشت این ظاهر آرام، روایتی کمنظیر از فریب، بیمسئولیتی و پیامدهایی ویرانگر قرار داشت؛ روایتی که زندگی دهها زن را تغییر داد و یکی از جنجالیترین پروندههای جنایی ـ پزشکی اروپا را رقم زد.
داستان تالوتو شاید با یک «سلام» ساده در شبکههای اجتماعی آغاز میشد؛ پیامهایی نرم و پر از توجه، رفتاری گرم، و وعدههایی از عشق و رابطهای پایدار. اما پایان این پیامها، برای بسیاری از زنانی که به او اعتماد کردند، چیزی جز شوکی عاطفی و بیماریای مادامالعمر نبود.
این نکته را همین ابتلا با هم تکرار کنیم که از روی ظاهر هیچ شخصی نمی توان متوجه شد که بیمار هست یا خیر بنابراین حتما از روش های پیشگیری انتقال ویروس استفاده کنید و حتی ما کیت خانگی ایدز را که پاسخ سریع می دهد را پیشنهاد می کنیم تا قبل هر رابطه ای از سلامت هم اطمینان حاصل کنید
حال و هوای آن روزها
باد عصرگاهی پاییز، خیابانهای رم را خنک کرده بود؛ همان روزی که «جولیا» پشت میز کافهای کوچک نشسته بود و بیقرار موبایلش را چک میکرد. پیامی از مردی که تازه با او آشنا شده بود، لبخند روی لبش آورد.
«سلام جولیا… میتونم ببینمت؟ دلم برات تنگ شده.»
جولیا لبخند زد. دوباره همان حس گرم و نرم در دلش شکل گرفت؛ حسی که مدتها بود تجربهاش نکرده بود.
مردی که این پیام را فرستاده بود، والنتینو تالوتو بود؛ چهرهای ساده، خجالتی، با چشمهایی که انگار همیشه در حال پنهان کردن چیزی بودند.
او با حرفهای آرام و نگاه مهربانش کاری میکرد که هر زن احساس خاصبودن کند. با جولیا هم همین کار را کرده بود؛ طوری رفتار میکرد که انگار او تنها زن جهان است.

آغازِ داستانی که شبیه عشق بود
اولینبار که یکدیگر را دیدند، والنتینو کمی دستپاچه بود. از آن لبخندهای کمرنگ میزد که بیشتر شبیه معذرتخواهیاند تا شادی.
اما وقتی شروع به حرف زدن میکرد، فضا تغییر میکرد؛ آرامش داشت، کلماتش نرم بودند، و انگار دقیقاً میدانست چه بگوید تا دیوارهای بینشان را آرام، آرام، پایین بیاورد.
در همان دیدار اول، جولیا به دوستش پیام داد:
«فکر کنم این بار واقعاً کسی رو پیدا کردم.»
چقدر اشتباه میکرد.
والنتینو قصههای زیادی نمیگفت، اما گوش میداد؛ و همین او را جذابتر میکرد. پیامهای طولانی، تماسهای شبانه، جملههایی که بوی عشق میدادند… همه چیز طبق رویا پیش میرفت. و درست وقتی جولیا فکر کرد این مرد شاید همان نیمهٔ گمشدهاش باشد، والنتینو قدم بعدی را برداشت.
لحظهای که همه چیز تغییر کرد
چند هفته بعد، شبی که باران نمنم روی پنجره میزد، میان بوسهها، جولیا با خجالت گفت:
«کاندوم داریم؟»
والنتینو مکث کرد. کمی عقب رفت، انگار دنبال کلمهای میگشت.
گفت: «میدونی… من به لاتکس حساسیت دارم. اذیتم میکنه. باور کن مشکلی نیست… این رابطه قراره واقعی باشه، نه؟»
دل جولیا لرزید. جمله آخر همه چیز را تغییر داد. عشق، اعتماد، وعدهٔ رابطهٔ جدی… و او پذیرفت.
او نمیدانست که همین جمله، همان لحظهٔ سقوط است.
راز پنهانی که هرگز گفته نشد
والنتینو سالها پیش، در ۲۰۰۶، وقتی جوانی بیتجربه بود، فهمید که به اچآیوی مبتلاست. آن روز پزشکش با جدیت به او گفته بود:
«تو باید همیشه شریکهات رو مطلع کنی. این قانون نیست؛ مسئولیت انسانیه.»
اما والنتینو از همان اتاق سفید بیمارستان بیرون آمد و تصمیم گرفت چیزی را پشت درهای بسته ذهنش پنهان کند.
شايد میترسید تنها بماند. شاید نمیتوانست با این حقیقت کنار بیاید.
اما هر چه بود، این انتخاب او، مسیر زندگی دهها نفر را تغییر داد.
او با وجود دانستن حقیقت، وارد روابط متعدد شد.
از شبکههای اجتماعی استفاده میکرد، با حسابی به نام “Hearty Style”.
برای هر زن داستانی تازه میبافت، عشق را پیشنهاد میداد، و حقیقت را لابهلای لبخندهای آرامش دفن میکرد.
زندگیهایی که آرام آرام فرو ریختند
ماهها بعد، جولیا بیمار شد. ابتدا خستگی بود. بعد تبهای گاهبهگاه. بعد ترس.
در نهایت، آزمایش خون نتیجهای را نشان داد که دنیا را دور سرش چرخاند.
وقتی پزشک گفت «تو مبتلا شدی»، همه چیز در نگاهش تار شد.
او به یاد تنها مردی افتاد که طی ماههای اخیر با او رابطه داشته: تالوتو.
جولیا تنها نبود.
زن دیگری، سارا…
زن دیگری، النا…
زن دیگری، لیلا…
هر کدام داستانی متفاوت، اما پایانی مشابه داشتند.
همه آنها عشق میخواستند.
و در عوض زخمی گرفتند که تا پایان عمر با آنها میماند.
پیوند سرنوشتها؛ حقیقتی که نمیتوان پنهان کرد
یکی از قربانیان، گریهکنان در دادگاه گفت:
«او نه فقط بدن ما، بلکه روحمون رو زخمی کرد. ما رو به عشق امیدوار کرد و بعد فرو ریختیم. این درد با مرور زمان کم نمیشه.»
برخی از زنان پدر و مادر بودند.
برخی دانشجو.
یکی از آنها فرزندی به دنیا آورد که با ویروس آلوده بود.
مردانی که شریک برخی از زنان بودند نیز مبتلا شدند.
این پرونده یک داستان عاشقانه نبود؛
یک شبکه از دلهای شکسته، اعتمادهای نابود شده و زندگیهایی بود که از نو باید ساخته میشدند.
تالوتو در دادگاه؛ سکوتی که بر صداها غلبه داشت
وقتی تالوتو وارد سالن دادگاه شد، خبرنگاران میگفتند:
«مثل همیشه آرام است.»
اما آرامش او مثل لایهای سرد روی یک آتشفشان بود؛ چون در همان لحظه دهها نگاه زخمی روی او سنگینی میکرد.
قاضی پرسید:
«چرا حقیقت را نگفتی؟»
تالوتو پایین را نگاه کرد و گفت:
«نمیخواستم تنها بمانم.»
همین یک جمله کافی بود تا موجی از اشک و خشم در سالن بپیچد.
یکی از زنان فریاد زد:
«ولی ما تنها موندیم! ما… نه تو!»
پایان مسیر؛ حکمی که تاریخ به خاطر میسپارد
در سال ۲۰۱۷، پس از ساعتها جلسات سنگین و روایتهای دردناک، قاضی حکم را خواند:
۲۴ سال زندان
برای مردی که میتوانست تنها با گفتن یک حقیقت ساده، از این فاجعه جلوگیری کند.
تالوتو آرام ایستاده بود؛ نه گریه کرد، نه اعتراض.
اما زنان حاضر گریه میکردند — برای خودشان، برای آیندهشان، برای اعتماد ازدسترفتهشان.
باقیماندهٔ قصه؛ زخمی که زمان باید آرامش کند
پرونده تالوتو فقط درباره یک مرد و یک بیماری نیست.
درباره عشقهایی است که لرزیدند، اعتمادهایی که شکستند، و انسانهایی که مجبور شدند زندگی را از نو معنا کنند.
جولیا بعدها نوشت:
«من بیمارم… اما هنوز زندهام.
اما چیزی که باید درمان کنم، فقط خونم نیست؛
اعتمادمه، روحم، عشقی که ازش ترسیدم.»
او این درد را با قدرت تبدیل کرد به تصمیمی برای آگاهیرسانی، مشاوره دادن، و کمک به دیگران.
قصهٔ آنها، قصهٔ تلخی است — اما در میان تلخی، حقیقتی وجود دارد:
گاهی دانستن یک حقیقت، مانع بزرگترین فاجعهها میشود.
و گاهی نگفتن همان حقیقت، زندگیها را برای همیشه تغییر میدهد.
نکته بسیار مهم
نگرانی از ابتلا به بیماری در روابط جنسی فقط مختص به ایدز نیست هپاتیت ها و زگیل تناسلی و سفلیس و سوزاک هم باید در نظر داشته باشید که برای همه اینها رپید تست موجود است






